ضایعهی روحی التیام ناپذیر
چند لحظه پیش که پست امروز " خونه شیشهای گلها" از کارتون محبوب کودکیهام، آنه شرلی رو خوندم، براش نوشتم: آخ که چقدر لباس دلخواه ما دخترها رو سر شوق میاره.
اما وای از عکسش که به قول آنه میشه "یه ضایعهی روحی که هیچ وقت التیام پیدا نمیکنه".
یاد خاطرهای افتادم از دوران کودکی. زمانی هم سن و سال آنه. بنا بود روزی کلاسمون جشنی بگیره. تولد یکی از بچهها هم بود. و خب چی برای یه جشن دخترونه مهمتر از لباس زیباست واقعا. با خودم فکر کردم مامان شاید اجازه نده اون پیراهن سفید و توری رو بپوشم، چون قطعاً کثیفش میکنم، یا حتی اون پیراهن یاسی آستین حلقهای چون هوا حسابی سرده. اما حتما اجازه میده که اون بلوز مخمل آبی و سبز رو که طرح آسمون و سبزهزار رو داره، با شلوار جین یا همین مخمل سبز رنگم بپوشم. و حتماً اجازه میده که با اون گل سر پروانهای چتریهام رو یه سمت سنجاق کنم تا حتماً توی عکس یادگاری که ازمون میگیرن قشنگ و ناز بیافتم.
بعد از ظهر که برگشتم خونه دیدم مامان و بابا دعوا کردن و مامان گریه میکنه. مطمئناً نمیشد در اون لحظه حرف از جشن و لباس و عکس یادگاری زد. تا شام صبر کردم. مامان سفره رو آماده کرد اما خودش نیومد. تا وقت خواب خودم رو سرگرم دفتر و کتابام کردم و زیر چشمی مامان رو پاییدم. همهاش داشت بینیش رو بالا میکشید و یعنی که هنوز غصه داره. قبل از خواب هم با آخرین ذره امید و شجاعتم رفتم توی اتاق و دیدم مامان داره نماز میخونه و باز گریه میکنه. رفتم توی جام، لحاف رو کشیدم سرم و سعی کردم به فردا فکر نکنم.
عکس اون روز رو هنوز هم دارم. همهی بچهها لباسهای مهمونی پوشیدن، چندتایی حتی پیراهن سفید تور دار. من نشسته روی آخرین صندلی، یه یقه اسکی سفید و روی اون یه بلوز نارنجی که روش عکس سه تا هویجه و در اصل مال خواهر بزرگترم بوده و آستینهاش برام کمی کوتاه شده و شب رو هم با همون خوابیدم تنمه. چتریهام نامرتب چسبیدن به پیشونیم. اخم کردم و با همهی خودداریم چشمهام نم دارن. به قول آنه، من تو اون لباس اونقدری با وقار نبودم که مورد توجه قرار بگیرم. بخصوص بین اون همه دختر بچه قشنگ با اون پیراهنهای رنگ و وارنگ و آستینهای پفی و دامنهای توری. آخ که چقدر از اون پیراهن نارنجی عاریهای متنفر بودم تا مدتها.